سفارش تبلیغ
تحریم المپیک لندن
ای روزگار - دست خط ...

دست خط ...

   1   2   3   4      >


نوشته شده در دوشنبه 14/1/91ساعت 8:35 عصر توسط پاک روان نظرات ( ) |

بسم الله النور


 


 


سال نو مبارک.


امسال آرووم , لطیف , مهربون آ شیرین آ.... شروع شد.


 دلم میخواد امسال هرچی کم میارم با کلام خدا ( قرآن) تکمیلش کنم.


 دلم میخواد همیشه یادم باشد تکیه گاهم کیه س , کوجاس آ حواسم باشد که عوض نشد.


دلم میخواد امسال همش یادم باشِد کوجا وایسادم آ میخواسسم کوجا برم.
دلم میخواد امسال همش یادم باشد کی هسسم آ می خواسسم کی بشم.
دلم میخواد امسال همش یادم باشد چقدر از وقتما رد کردم آ چقدرش برام موندس.
دلم میخواد امسال همش یادم باشد هروقت دلم شیکسته بود با خودم زمزمه کنم: چرا تو ای شکسته دل خدا خدا نمی کنی , خدای چاره ساز را چرا صدا نمیکنی؟! به درد بی دوای خود , چرا -- خدا خدا نمیکنی؟!
دلم میخواد امسال همش یادم باشد, سحر به باغ ناله ها , گل مراد می دمد, پس به نیمه شب چرا لبی به ناله وا نمی کنی؟!....



نوشته شده در چهارشنبه 2/1/91ساعت 11:25 صبح توسط پاک روان نظرات ( ) |

خیلی وقت بود تشنه ی زیارت بودم آ هنوز بعدی هفت,هشت ماه نتونسته بودم برم یه شب حرم حضرتی معصومه , باشون خلوت کنم آ برا خیلی کارام باشون مشورت کنم. از بس انداخته بودم عقب , دیگه ایندفعه به محص اینکه سادات خانووم برام پیامک دادن که خونه ما جلسه هست آ هرکی میاد دستش بالا , به سه سوت , همونجا از رئیس محترم اجازه مرخصی را گرفتم آ از توو خونه هم که مطمعن شدم بیلیطی سفر را رزرو کردم.


صبحی کله سحر ساعتی هشت آ نیم بود که دیگه راه افتادیم سمت تهران. عوارضی قم پیاده شدم آ با همین ماشینا پارک سوار با 500 تومن ناقابل اومدم حرم. دست خودم نبود. با یه دلتنگی خاصی اومده بودم. ایندفعه خیلی دوریشونا چشیده بودم. سلامی اولم رو که همونجا پای پله ها دادم , بعد از عرض ادب محضر شریف خانم , سرما انداختم زیر آ از همونجا شروع کردم به مطرح کردن نکته های اصلی حرفام.



انگار یه جورایی احساس میکردم, وقتم کمس, شاید اونقدرهام که فکر میکردم وقت نداشته باشم.


خیلی تند تند شروع کردم به حرف زدن با خانم. شاید فقط رسیدم یکی -دوتا از موضوعایی که میخواستم دربارش با خانوم یه مشورتی بکنما , به یه نتیجه ی درستی برسم. ولی همونم شکر. ساعت دیگه از دو آ نیم میگذشت که رسیدم خونه ی سادات خانم   .


بروبچای وبلاگی هنوز نرسیده بودن, ظاهرا من اولین مزاحم بودم. شرمنده که هر دفعه اومدم قم حتما یه سری مزاحمشونم شدم. خدا شرری چنین مزاحمی را از سری سادات خانومی ما هم کم کنه.آمییییییییییین


تا من مشغولی بازی با تیرآکمونی شازده پسر آ بادکنکی خانم دختر نانازشون بودم......
حاج خانمی وارد شدن, که ظاهرا استاد جلساتشون بودن. (اول کمی تعجب کردم), چون منتظر بودم جلسات حداقل مربوط به وبلاگ باشه آ مسائل آ مشکلاتی این دارودسته , نه اینکه جلسه تمرین تدریس یه حاج خانوم باشه که تاثیری کلامش را بخواد خیلی تندآ سریع توو اینترنت بیبیند.


وامااااااااا بامزه تر از همه این حرفا, یکی از تیترهایی بود که ظاهرا قرار بود توو این جلسه مطرح بشه . اولش که شنیدم حرفی نزدم ؛ باخودم گفتم: باز شود-دیده شود-بلکه پسندیده شود(منتظر بودم جزوه های توو دستش رو روو کنه).


بامزه بود. حرفشونا میگم. عنوانشا. هدفشا.........


اینکه من از فردا وقتی پا حرفا شوما میشینم, بیشتر از اونکه ذهنم متمرکز بشه روو اینکه شوما اصلا حرفت چی چیس, حواسما ببرم روو حرکاتی ظاهری شوما؟!!!
آ از این به بعد......بیشتر ازاینکه به حرفهای شما توجه کنم: 
 
انگشتانی شوما را به دقت زیری نظر بیگیرم؟
حرکات لبهای شوما را رووش تمرکز کنم؟
حواسم جمعی حرکاتی پا شوما باشه؟
حرکاتی دست آ شونه دون از کدووم وَریِس؟
.......


د نشد که. این یعنی شوما آ امثالی شوما حرفی برا زدن نداشتین . موضوعی برا مطرح کردن نداشتین. یه موضوع پیدا کردین که من آ امثالی من رووش حساس بشیم آ برامون جالب به نظر بیاد.( تا از این به بعد به جای اینکه به قولی خوددون از مباحثی مثل غیبت دور بشیم, مشغولی مباحث سبکتری مثل چنین چیزایی بشیم)


د آخه اینکه خیلی بامزس, اینکه من از فردا بیش از اینکه به کلام طرف مقابلم گوش بدم , حواسم جمعی چپ آ راست یا سعودی آ نزولی بودنی حرکاتی ریز به ریزی بدنش باشه.......


د آخه یوخده به این سلولهای خاکسری مغزی منم حق بدین که شاخ در بیارن. به جانی خودم خیلی بامزس که شوما بخوایین به این راحتی منا مشغولی حرکاتی موزوونی بدنی خوددون آ دیگران کنین.


 


نه.  نه ..نه ....


 


من برای سلولهای خاکستری مغزم بیش از اینها ارزش میزارم. به خدا , خودی خدا توو قرآن بهم گفته :


الرحمن*علم القران*خلق الانسان*


خب پس بزار من اگه قرارس توو مهمونیهای دوستانم به بهونه ی اینکه نیمیخوام غیبت کنم, مشغولی یادگرفتن بشم, حداقل مشغولی قرآن خوندن بشم....... شوما که نیمیخواین من فکر کنم پشتی طرحی این مباحثدون اهدافی بامزه ی دیگه ای گذاشتین؟!!!!! مباحثی که ارادی مطرح میشن , نه غیری ارادی.............؟!!!؟؟  



نوشته شده در پنج شنبه 4/12/90ساعت 4:29 عصر توسط پاک روان نظرات ( ) |

مثل بچه ی آدم نشسته بودم پشتی سیستمی خودم آ مشغولی کاری خودم بودم. وقت کم بود آ کارا یوخده بهم گره خورده بود. آخه آخرا بعضی کارامونس آ کم کم داریم بعضی پروژه ها را جمع آجورشون میکنیم, تا بشه پروژه جدید به دست گرفت.


آقای سعیدی _ایشون با الباقی رفیق آ رفقاشون یه شرکتی مهندسی مستقل زدند آ بارآبنه را جمع کردند رفتند تا سفره ی کار آ زندگی را مستقل پهنش کنند آ به قولی معروف رو پا خودشون وایسند(از شرکتی مهندسی ما رفتند آ جُدا شدند)_ بله.... ایشون ظاهرا برای حلی بعضی مشکلاتی کاری فراخوان شده بودند تا بلکی بگن چیطور شد که اینطور شد.........


همون صبحی اولی وقت بود که جهت عرض سلام آ احوال پرسی اومدن واحدی ما , همکاران گرامی لابلای احوال پرسی ازشون پرسیدن : خب ! آقای مهندس از کاروبار چه خبر؟
بنده خدا یه آهی کشید آ یه نگاهی سمت من کرد آ گفت :اگه رفیق آ رفقای خانم پاکروان بزارن!؟......
یوخده که نه خیلی...... چشمام گرد شد آ خنده م گرفت. عرض کردم: رفقای من؟!!!!!!!...
بنده خدا شروع کرد به شکایت از وضع موجودی بازار آ اجناس آ دلار آ .... گفتن.
همکار گرامی یه اشاره ای کرد که آقای مهندس شوما که رفته بودین توو کاری سکه ,وضعتون الآن باید توپ باشه.
بنده خدا دوباره همه را چسبوند به رفقای خانم پاکروان.
حالا..........
من کم کم داشت آمپرم میچسبید. که آخه باباجون.... ولی با خودم گفتم بزار بچه آروم اومدس -آروومم بره....


ولی کوتاه نیمیومدن که ... تا حرف کشید به اینجا که خانوم پاکروان فلان همکارِمونم از شرکت رفت,شیرینی نمیدین؟ 
(دیدم نیمیشه... نیمیشد اینا قند توو دلشون آب بشد آ من اخمام توو هم باشه) با یه لبخندی عرض کردم , همین که شوما حرس بخورین برای من شیرینس.
یوخده جا خوردن. شروع کردن به جواب. 
ادامه دادم من همین که ببینم شوما حرس می خوریندا برام شیرینس. لذت داره. چرا فقط شوما از حرس دادن من کیف کنین؟! بزار منم لذت ببرم.
ظاهرا حرف براشون زیادی سنگین شده بود. همونطور که مشغولی کار روو سیستمی یکی از همکارا بودن آرووم فرمودن این شیرینی براتون زیاد طول نمیکشه.زیادم خوشحال نباشین.
منم همونطور که مشغولی کاری خودم بودم , جواب دادم حالا که میبینین پایداریمون رو.


کارش تموم شده بود که از اتاق رفت بیرون. یکی از همکاران گرامی با چهره ای عصبانی عرض کردن که: خانم پاکروان بد باهاش حرف زدی. توهین بدی کردی. 
عرض کردم. ببینم حرفای ایشون توهین به من نبود؟
همکار گرامی ادامه دادن: خانم پاکروان اینجور نگو .مردم دارن اذیت میشن.
عرض کردم: باباجون ما هم مردمیم. ما هم اذیت میشیم. قیمتا برای ما هم بالا و پایین میشه.
همکار گرامی ادامه دادن: ولی شوما تعدادتون خیلی کمه.....
تعجب کرده بودم از تصورش از ملت و در مقابل ,تصورش از خودش و جماعتی که همه چی رو رنگ شده می بینن. عرض کردم : نه عزیزم شما تصور میکنین. شما کمتر از اونی هستین که فکرش رو میکنین. چشمات رو باز کن و مردم رو ببین.
............. خلاصه حرفامونا زیاد ادامش ندادیم. این وسط یه چیزی به ذهنم رسید که بابا, اینا تازه میخوان تیکه انداختنهاشون رو شروع کنن. من اینجوری خیلی مشغول میشم. 


صدام رو یوخده بلندتر کردم آ اینجوری حرفاما ختمش کردم که : بزار عزیزم یه چیزی را همینجا خدمتدون عرض کنم. تا انتخابات دوماه دیگه موندس , من از همین الآن میگم . من خفه نمیشماااااااااا. از امروز  هرکی بهم تیکه انداخت -همونقدر بهش تیکه میندازم. هرکی بهم حرفی زد-همون اندازه بهش حرف میزنم.  هرکی بهم توهین کرد-بهش توهین میکنم. این رو قبلش گفته باشم. والسلام.


آ نیشستم سری جام. آمپر چسبونده بودم. ولی کار هم زیاد سرم ریخته بود. وقت برا تلف کردن نداشتم. جمله دیگه تموم شده بود که رئیس محترم هم برگشتن توو اتاق.


مشغولی کارا مون شده بودیم. ولی فضا زیادی سنگین شده بود. این میوه ی عملکرد دوستانیه که تازگی مستقل شدن. بالاخره باید یه کاری کنن شرکت قبلیشون فلج بشه تا بلکی کارا یوخده شم گیری اینا بیاد . یا حداقل نیازمند همکاری باهاشون بشه. بالاخره توو آستیناشون ترفند زیادس......... خدا به من آ امثالی من صبر عنایت فرماید تا بلکی از امثالی این حضرات روو دست نخوریم.


خدا صبرمون بدد آ بصیرت.   
     


نوشته شده در چهارشنبه 19/11/90ساعت 10:9 عصر توسط پاک روان نظرات ( ) |

این روزها چشم را باید شست , جور دیگر باید دید......
 یوخده خنده دارس, یوخده چندش آورس, یوخده ... نیمیدونم چی چی بگمبه رفتار آ عکس العملی بعضی اِز این همکارانی گرامی؟ اَصش(=اصلا) موندم توو کاری این جماعت , گه گاهی شاخام در میاد .
یه دار آ دسته شون , هر اتفاقی بیوفتد که به چشمی شوما منفی باشد , یه اوونی میکنند آ مثلی اینا که میخوان یه حرفی سری آ مهمیا به شوما بگن سرشونا میارن نزدیک آ یواشکی میگن این کاری خودشونس. ازش می پرسی کاری کی؟ زیر چشمی این ور آ اون ورشا نیگاه میکنه آ میگه کاری خودی اینا. آخه بوجشون که کم میاد . کسی ازشون نفت نیمیخره اینام اینجوری میکنند. بعد گردنشا راست میکنه آ بلند ادامه میده این وسط سری من آ شوما کلاه میره. یه آهی بلندی میکشه آ میگه خدا به دادی ما برسه معلوم نیست میخواد کارمون به کوجا بکشه.
این یه دستشون.


یه دار آ دسته ی دیگشون, با یه پوزخندی یه ابروو میندازه بالا آ با یه ژستی میگه دوباره اینا پول کم آوردن. نه آقاجون حرف سری نفت نیست که. اینا دارن انتقامی چندصد میلیونی که این بانکدارا ازشون دزدیدنا در میارن. خانوم شوما گول نخوریندا , طرفی سکّه نباید رفت. اینا همش دوز آ کلکس. پیش خرید نکنیندا. همش مسخره بازیس... اینا را برا ما سخنرانی میکنه . آ تا داره این حرفا را برا ما ردیف میکنه. برگه مرخصی ساعتیشا پر میکنه آ یه تلفنم میزنه تا یه آژانس بگیره برای چهارباغ پایین دمی بازار هنر , یه سری بزند آ برگرده.
اینم یه دسته دیگشون


آخه یوخده این فکردونیدونا به کار بندازین. دارین با خوددون چیکار میکنین؟ بچه داروندارشا پول کرده بود آ داشت صفت و سخت دنبالی خونه میگشت. حالا امروز رفدس همشا سکه خریدس. دِ آخه آدم از دسسی شوما چیکار کنه...... هان ؟!. دِ بچه نمیگی اگه بانک یه کاری کرد که این حبابی 170-180 تومنی حذف بشه چه بلایی سری تو  آ زن و بچه ی تو میاد؟ ...... دِ آخه پورفسور تو فکر نکردی وقتی حمله میاری سمتی سکه آ دلار خب اینا حاشیه هم داره...... د فولاد آ آهن میره بالا..... د پس فردا خونه هم میکشه بالا....... د بیچاره اگه امروز با 100 تومن یه خونه میتونستی جور کنی. اما رفتی همش رو سکه خریدی .فردا سکه میکشه بالا آ 100 تومن تو یه شبه میشه 120 تومنآ شوما یه شبه کللی پولدار میشین. از اون طرفم به همون روشی که عرض کردم خونه هم میکشه بالا. بعد شوما میرین آ سکه هاددونا میفروشین آ با یه افتخاری میرین همون خونه را به قیمتی 125 تومن میخرین.


 میگما امشب یوخده چشمادونا مسواک بزنین


کاش یاد میگرفتم, بازیچه ی دست اینا اون نشم. کاش یاد میگرفتم وقتی یه دارودسته با پارووهای توو دستشون موجهای ریز آ درشت درست میکنن, چیکار کنم که منم آب نبره.


کاش از اتفاقات 87 آ 88 آ ... درسای خوبی گرفته باشم.
کاش بتونم به حرس آ طمعِ درونم سلطنت کنم....... کاش بتونم.........


به امید دستهای یاریگر مهدی فاطمه(عج)


نوشته شده در دوشنبه 3/11/90ساعت 11:38 عصر توسط پاک روان نظرات ( ) |




نوشته شده در یکشنبه 2/11/90ساعت 11:3 صبح توسط پاک روان نظرات ( ) |

مجاهد بلاگ


نیمی دونم چرا ؟ نیمیدونم چرا هنوز بعضی ما بچه مثلا مذهبیا از کامپیوتر آ دستگاههای جانبیش , از موبایل آ حاشیه هاش , از اینترنت آ ملحقاتش ,....... فراری هسیم. چرا هنوز پا اینترنت نیشستن آ مساوی چت کردن میدونیم. آ چت کردنا کاری اراذل آ اوباش؟!!!!!!!!!! هان؟ چرا؟


نه , جدی چرا هنوز ما موسی لب تاپمونا نجس میدونیم؟ هان؟
 د من شرمندم که بگم وقتی وسطی رفیق آ رفقای مثبتم میشینم جرعت ندارم بگم که دیگه من یه وبلاگ نویسی قدیمی هستم.


د آخه چرا همچینین شوما؟


د چرا باید هنوز یه دارودسته از رفقای من اینقده توو دنیای نرم افزار آ سایبری بیسواد باشن , آ در مقابلش یه دارودسته از رفقام از دنیای دین آ دیانت پرتوپلا؟؟؟؟؟ آ یه دارودسته هم از دنیای درس و بحث و علوم فنی-مهندسی بیغ بیغ......؟


ما که خیری سرمون خیلی وقتس داریم بروبچای مثلا مثبت آ مذهبیا میکشونیم توو دنیای مجازی آ از همه امتیازات آ امکاناتش براشون گفتیم , پس چرا هنوز بعضیا اینقده ...


چندوقتی هست که رفتم قاتی یوخده بچه مثبت آ دارم سعی میکنم یوخده همرنگشون بشم , تا بلکی وقتی بروبچای همکارم میوفتن روو اون دنده, بتونم از اون خدایی که می پرستم آ اون پیغمبری که ازش اطاعت میکنم آ دین آ ایمونی که بهش معتقدم دفاع کنم. ولی گه گاهی هم اینجا دچار شک میشم. وقتی لابلای بحث و گفتگوها بعضیاشون از نظرات خودشون میگن در رابطه با دنیای سایبری............!


 میدونین چرا؟؟؟؟ چون امثالی شوما رفقای محترم تنبلیند آ دست آ پا چلفتی. نیشسین سری جادون آ دست گذاشتین روو دست. تا دیگران برادون چاه بکنن , آ شوما وقتی تالاپی افتادین توشش....تازه بیوفتین به فکری حلی مشکل آ یافتن راه حل....... البته قبول دارم که خودمم یوخده که نه, خیلی قاتم. بیسوادم. تنبلم. بی دست و پام....بیایین توو این سال نوی میلادی , توو این سال جدید هجری قمری ... دست به کارهای نو بزنیم آ از کارهای نو آ با ارزشی همدیگه دفاع کنیم.


مجله چارقد.


بانو کلوپ


پژوهش در تفسیر


تقدیم به شما


نوشته شده در یکشنبه 11/10/90ساعت 6:56 عصر توسط پاک روان نظرات ( ) |

هر روزی که اتاق کنفرانس پرباشه, همه ی همکاران محترمه بدون اینکه از ما بپرسند آ اجازه بیگیرند , سرشونا میندازن زیر آ راشونا میکشن میان توو اتاقی ما, با یکی یه ظرفی غذا به دستشون.


امروزم (که سرمون کللی شولوغ بود آ وقتی سرخارووندنم نداشتیم )همین بلا را سری ما آوردن. الحمدالله غذا خوردنشونم با یه دنیا حاشیه همراهس همیشه. ما ناهارمونا به سه سوت میخوریم آ میریم ظرفامونم میشوریم آ میاییم , اینا هنوز قاشوقی اولشونا لبی دهنشونم نبردن. میدونی چرا؟؟؟؟؟؟؟؟ آخه این چونه هنوز گرمی صحبتس. آ سخنرانیاشون خلاص نشدس.


بزار خلاصه حرفاما بگم برادون.


من ناهارما خورده بودم آ داشتم تند تند کارایی را که باید برا فردا به کارفرما تحویل میدادیما جوور میکردم. این خانم های محترمه ی همکارمونم همچنان مشغولی ناهار بودن. تا حرف کشید به رنگی لاکی که به ناخن میزنن. هرکدوم یه اظهار نظری میکرد تا .......
خانم کریمی فرمودن : اووه من که یه مدت, لاک که میزدم اصلا پاکش نمی کردم .
فاطمه گفت: نه آخه من میخواستم نماز بخونم, مجبور میشدم پاک کنم. واسه همین ناخنم خراب میشد.
کریمی:اووه , نه من همینجور با لاک نماز میخوندم.
همگی یک جفت شاخ درآوردیم آ هرکسی یه نظری داد.....
کریمی: نه به نظر من که مهم دلِ آدمه. این حرفارو آخوندا از خودشون در آوردن.
گفتم: خب راست میگی. خب همینجوری با خدا حرف بزن چرا خودت رو اذیت میکنی آ نماز میخونی؟ مگه به دل نیست؟ پس چرا؟!....
کریمی:نه. خب من اینجوری با خدا حال میکنم.
خندم گرفته بود. هرکسی یه جوابی میداد...... تا نمی دونم حرفی چی چی شد که دوباره کریمی بامزه شد.
کریم: واقعا سنی ها بهتر از ما شیعه ها هستن.مسلمون واقعی سنی ها هستن.من یه بار توو مسافرت باهامون همسفر بود. سنیه اتوبوس رو مجبور کرد تا بایسته برای خوندن نماز اول وقتش. ولی ماها..........نه اصلا برامون مهم نیست. 
بچه ها گفتن: خب ما خودمون کارمون درست نیست.
دیگه کم کم داشتم داغ میکردم از دستش.زیاده داشت سنگ سنی ها رو به سینه میزد. دلم میخواست یادش بیارم که بابا اینا پابرهنه میرن توو دست شویی آ همونجور وضو میگیرن آ همونجورم توو مسجد آ ......... که دیدم به به داره میگه:واقعا تمیزن. اونا با پای برهنه میرن وضو میگیرن. پاهاشون رو میشون آ همونجور میرن مسجد نماز میخونن. اونوقت اگه بیایی توو مسجد ما شیعه ها اوه که میخوایی از بوی گند پاشون خفه بشی.
خدایا مونده بودم این منطق از پشت کدوم کوه دراومدس؟!... با یه اخمی بهش گفتم: خب شوما که اینقده مات آ مبهوتی اینا شدین چرا سنی نشدین. ایشونم جوابم دادن که دلم اینجوری میخواد..... خلاصه یوخده بهم تندی کردیم آ گذشت. خیلی روو اعصابم رفته بود, ولی خیلی تندی نکردم. خودشم نفهمید خیلی قات زدم .....گذشت....... 
تقویمی روو میزش رو برداشته بودم آ گلدونی روو میزما داده بودم بهش. از عصبانیتم. بدونه اینکه حرفی بزنم رفتم تقویمشا گذاشتم روو میزش آ بی سرآصدا برگشتم. رفته بود دیده بود آ اومده بود. به شوخی ازم پرسید پس چرا برگردوندی؟ عرض کردم: میخواستم بوی گند من رو نگیره. جاخورد از حرفم. تازه فهمید چقدر قات زدم. با تعجب پرسید : مگه با تو بودم؟
یوخده باهم کل کل کردیم آ بهش فهموندم که اگه این حرف رو میزنی . که مسجد ما شیعه ها همیشه بوی گند میده . منم دارم جواب میدم. چون منم شیعه هستم. چون منم مسجد میرم. اونم فقط حرفش این بود که من که با تو نبودم چرا داری دفاع میکنی؟ سنگ کی رو داری به سینه میزنی؟ برای چی حرفی رو که اصلا به تو ربطی ندره این وسط به خودت میچسبونی و میخوایی حرف بی ربط بزنی؟
گفتم: آخه خانم. یه سوال . یعنی شما میفرمایین سنیا همشون به همون تمیزی هستن که میفرمایید و ما شیعه ها همگی بوو گند میدیم.
دادش رفت بالا که تو نرفتی توو مسجدی که بوی گند جوراب همه جا رو گرفته. مسجدی که من رفتم اینجوری بود.
با همون لحن پرسیدم: اون وقت میخوام ببینم شما میگین همه مسجد سنی ها تمیز میباشد؟؟؟؟؟بله؟دیگه راهش رو کشید و رفت...
میخواستم بگم : د آخه خانم محترم. یه نگاه درست به کارای خودمون آ اینا بنداز. ما توو همه ی محله هامون مسجدامون کثیف هستن؟ ما همه مسجدامون پر از آدمای بی فرهنگن؟ د آخه کجا رفتی آ هنوز که هنوزه نتونستی مسجد محله هایی مثل محله ی ما رو ببینی که هیئت مدیرش همه استاد دانشگاه هستن آ خادمای مسجد توو مراسم های مختلف همه برآ بچه های دانشگاه خودمون هستن یا الباقی دانشگاه های اصفان. د کجاها رفتی که حتی یکی از محله های معمول آ نه چندان معروف سنی رو ندیدی, همونایی رو که آدم حالش بد میشه وقتی وضوخونه هاشون رو میبینه. نمیدونم یعنی تاحالا خودت پات به مدینه و مکه نرسیده یا برات تعریف نکردن از انواع و اقسام وضو ساختن هاشون؟ تو فکر میکنی این انواع و اقسام بیماریهای عفونی که زائرای ما از عربستان سوغات میارن همش به خاطر عدم رعایت بهداشت خودشونه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟خیلی حرف داشتم. ولی راستش مهمترین نکته این بود که وقتی برای این مباحث نداشتم و متاسفانه مهم تر از اون اخلاق مناسب.........


با تندی حرف زدم. میدونم. اشتباه از من بود. ولی واقعا پابرهنه رفته بود روو اعصابم . کار "آ بارم خیلی بود اینام که ......


نوشته شده در یکشنبه 6/9/90ساعت 11:7 عصر توسط پاک روان نظرات ( ) |


یادش به خیر. اون سالهای اول وبلاگنویسیم ....هنوز بود. اسمش رو سرچ می کردم و اشعار تازه ای که ازش نوشته بودن رو لابلای نوشته هام میزاشتم تا روون تر بشن........ خدا بیامرزدت


نوشته شده در شنبه 28/8/90ساعت 11:39 عصر توسط پاک روان نظرات ( ) |


 


این روزا زیادی حوسی قبرسون رفتن میکنم. یه جورایی وحشت زده شدم از مرده آ مردن آ قبر آ قبرسون آ ...
از بس که روح دیدن آ خواب دیدن آ .....را آموزش دیدم.


ا


امسال کلا پیمونکارای صدا و سیما , همه از دم روج آ جن آ پری بودن.


نوشته شده در دوشنبه 7/6/90ساعت 4:20 عصر توسط پاک روان نظرات ( ) |

   1   2   3   4      >
Design By : Pars Skin