سفارش تبلیغ
صبا

پیکر مطهر شهید محسن حججی

سلام محسن جان ...

بابا سلام

 


==برچسب ها : شهید  , محسن حججی  ,

یاحسین

 

یا زهرا 

    آیا امسال به من هم اجازه می دهید تا غلامحسین باشم؟... 

 


قوتِ قلب

قرار گذاشتم با خودم ، تا کمی خود کنترلی داشته باشم. برای این کار ابتدا قلب خودم را تقویت میکنم.

دیروز به سمت و سویِ کربلا نشسته بودم. دلم میخواست حاجتم را از حضرت ابالفضل که میگویند پادشاه جوانمردانِ عالم است بگیرم. دلم میخواست با خود قمرِبنی هاشم دردودل کنم، اما نشد. یعنی ... به خودم ندیدم. انگار توانِ همکلامی با جوانمردی چون ابالفضل را نداشتم ، حتی از دور...

دیشب اما، به سرم زده بود که اول کمی زیارت عاشورایی با صدلعن و صد سلام بخوانم و بعد به نسبتِ توان و قوتی که به قلبِ خودم میبینم  قدم جلو بگذارم. به دربِ خانه ی ام البنین بروم و التماسی بکنم تا سفارش من را هم به درگاه ایشان بکنند. شاید ، شاید توانِ همکلامی با حضرت ابالفضل را یافتم. شاید با قمر بنی هاشم خلوت کنم و درمانِ همه ی زخمهای کوچک و گاهی کهنه ی دلم را بگیرم. 

شاید حاجت هم گرفتم.

این روزها صدای مجیر می آید. صدای زیارت جامعه. مردم پنج شنبه ها هفت بار پشتِ سرِ هم سوره ی اسرا می خوانند.

 


رفت...

روزهای آخر ماه مبارک رمضان است.

. .    .         رمضان.

==========

محرم در راه است. و کاروان به سوی کربلا 

کاروان مولا ...

Ya Hossein by fudexdesign

 


دلم هوای شما رو کرده یا زهرا...

نزدیک میلاد حضرت زهرا بود که نشسته بودم توو ماشین و

ماشین روبروی درب داروخونه پارک کرد. با یه نفسی خسته ای از بابا خواهش کردم خودتون برین دارووهارو بگیرین.

بابا دفترچه بیمه را برداشتن و رفتن توو دارووخونه، شیشه پنجره ی ماشین پایین بود آ یوخده خنک شده بود. یکدفعه ای یکی ازم پرسید: خانوم شما نَوه هم دارین؟

 

چشمام گرد شد آ دهنم باز موند. یه نگاه کردم. دیدم دختر بچه ی 5 یا 6 ساله ای (توپول موپول) کنار دستم . تَرکِ موتوری که بغل دست ماشینِ ما پارک کرده نشسته و منتظرِ تا جوابش رو بگیره. در لحظه با شاخهای درآمده ای از تعجب پرسیدم: من نوه دارم یا نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 فرمودن: بله

عرض کردم: من از مامانِ شما هم کوچیکتر هستم.

فرمودن : خب خواهر و برادر دارین؟

عرض کردم بببببببببببببببببله.

فهمیدم بغل دستم یه دختر بچه ی شیرین عسل و خوش کلام، از اون هایی که فکر میکنن همه ی عالم و دنیا رو در اختیار دارن نشسته. انرژی گرفته بودم. دلم میخواست بهش ثابت کنم که این روزها خوشبخت ترین دخترِ روی زمینه.

پرسیدن : خواهر دارین یا برادر؟

عرض کردم: هم خواهر دارم ، هم برادر.

در لحظه با یه افتخاری فرمودن: من هم یه خواهرِ بیست روزه دارم.

با یه ذوقی ازش پرسیدم: از اون کوچولو- موچولوها؟

فرمودن: بله. از اون اون کوچولوها.  خواهرم شکمش باد میکنه، بعد بادِ شکمش می پیچه توو دلش برای همین دلش درد میکنه. اومدیم براش داروو بگیریم. بدیم بِهِش تا بخوره و خوب بشه.

عرض کردم : شما هم براش دعا کنین تا زودتر خوب بشه.

فرمودن دعا میکنم.

پرسیدم اسم شما چیه؟

فرمودن: اسم من حدیثِ و اسم خواهرم گلنار . من نیمه دویی هستم. شما هم نیمه دویی هستین؟

عرض کردم: بله منم نیمه دوویی هستم.

پرسیدن: شما هم ابان به دنیا اومدین؟

عرض کردم : نه .

یکمی مکث کرد ( انگار چندان خوشش نیومده بود که من هم ابان به دنیا نیومده بودم. احتمالاً ایشون معتقد هستن متولدین آبان بزرگترین فرشتگانِ روی زمین هستن) با یه افتخاری فرمودن من دوم آبان به دنیا اومدم. نیمه دومی ها بهتر هستن. به دنیا که میان سالم هستن.

پرسیدم خواهرتون نیمه اولیه؟

فرمودن بله. خواهرم به دنیا که اومد. زردی داشت.

.

..

...

پدرشون با یه پلاستیک پر از دارو از دارووخونه اومد. یه نیگاهِ چپ چپی به من کرد و دست کشید به سرِ دخترش.( احتمالاً ترسیده بود، دخترش دچارِ یه آدم ربا شده باشه) 

حدیث خانم با همون لحنِ کلامِ بزرگمنشانه ی خودشون، به آقای پدر فرمودن : من و این خانم داشتیم با هم صحبت می کردیم بابا. 

 

همچنان نشسته بودم توو ماشین. تکیه داده بودم به صندلی. شیشه ماشین پایین بود. رووم به آسمون. با نشاطی که از همکلامی با حدیث خانم گرفته بودم، محضر الهی عرض کردم: خدایا سلامتیِ کامل به خواهرِ بیست روزه ی این حدیث خانم عنایت فرما و انشالله خودشم به تمام آرزوهای بزرگش برسه. فرزند لایقی برای پدر و مادرش بشه.

 

  


خدا وکیلی...

خداوکیلی خیلی خدا را شکر.

  در کمال آرامش پشت سیستم نشستم و در این صفحه ی وبلاگم خدمت شما عرض میکنم: خداوندگار بزرگ را برای همه ی آنچه از کهکشانِ رحمت و برکتش بر سفره های مادی و معنوی ما گذاشت شکر.

فقط میگم شکر. شکر.

دوستان یه سوال داشتم:

 چرا؟ چرا ما گرسنگی را جدی نمی گیریم؟ چرا؟

چرا فکر میکنیم این روزها دیگه همه شکمها سیر است و این شکایتها از فقر و اقتصاد ضعیف و ... همه از روی تنوع طلبی زیاد ماست.

 

چند روزی بود در جریان کاری سنگینی که مشغولش شده بودم ... چندان وقتی برای خوردن و خوابیدن نداشتم. البته بنده کلاً آدم شکمویی هستم و خیلی کم پیش میاد گرسنگی بکشم. ولی این روزها ساعات خواب و بیداریم نامنظم و خورد و خوراکم به یک وعده رسیده بود و این وسط چایی رفع عتش می گرد و استخوانهای یخ کرده مرا که از زورِ سرما درد میکرد کمی گرم می نمود. 

البته آنقدر که سرما آزار دهنده بود و دردِ استخوانها خواب از چشمهایم برده بود، گرسنگی را احساس نمی کردم.

تا بالاخره چندساعت قبل، مهلتی بدست آمده و همینجوری به جای اینکه بروم سرِ سفره ی نان ، رفتم سرِ سبدی که چند عدد انار درونش دیده بودم. شستم و با بشقاب و کارد و ظرفی برای دانه های انارها، آوردم همینجا کنار سیستم نشستم.

جاتون خالی اولی رو که سر بریدم و دانه های سیاه و درشت و آبدارش را دیدم کمی متحول شدم.

Image result for ?دانه انار?‎

  چشمهام برق زد. قاچ زدم و انار رو بازش کردم. چند دانه انار را در دهانم مزه کردم. شروع کردم به خوردن.   

Image result for ?دانه انار?‎

دانه های درشت و آبدار و خوش رنگ انار .

عتشی در وجودم احساس میکردم، وصف ناپذیر. فقط میگفتم شکر. خدایا . به خودت قسم فقط می تونم بگم شکر. خیلی خوش مزه س. خدایا به کرمت، به مهربانیت قسم این احساس خوشِ رفع این گرسنگی رو نصیب همه ی مخلوقات خودت بکن. خدایا به عظمتت قسم گرسنگی خیلی سخته. من حتی فکرش رو هم نمی کردم لحظه ی رفع این عتش اینقدر لذت بخش باشه.

پاشین تا بریم جهت شکرگزاری طعم خوشِ این دانه های انار رو ، لذت رفع گرسنگی رو به دیگران هم بچشانیم.

     یاعلی

 


پلاکهای تنها مانده (بلاگ تا پلاک 2)

 الفهرست:

سلام و عرض ادب و احترام محضر شریف همه دوستان و بروبچی که پاشون روزی روزگاری به اینطرفا باز شدس. راسش این متن رو فقط جهت پایین و بالا کردن دست خطم گذاشتم. این پایین لیست متنهای مربوط به سفرنامه جنوبس. دلم میخواد (یعنی خواهش میکنم) خدا وکیلی بیایین آ یکی یک کلوم حرفی حق این پایین برام بزارین.که کلاً این دست خطی من خب بود ؟ بد بود؟ کج و کوله بود؟ نشون دهنده بی سوادیم بود؟ ....؟؟؟؟؟
خلاصه پیشنهاد انتقاد بکنین.

و یه التماس دیگه چاخان پاخان هم ممنوع. خوددون که میدونین اصفانی جماعت اوسای چاخان کردنس. پس رو دستی من نمی خواد بلند بشین . من خودم اوسایی چاخان کردنم.
پس لطفاً فقط پیشنهاد انتقاد . با ذکر دلیل .

ممنون و سپاسگزار 

پر پرواز :
1راهی شدیم*                         2همسفرهای ساکت و بی زبون اصفهانی*

دنبالی راه :
3 استارت اردوو از حرم خانم*               4واگن 6*      
5 تعداد دندانهای آسیای سوسمار آبی*  6 سنگینی نگاه شهدا*

دو کوهه :
 7 دوکوهه...*                                  8 حرم امام خمینی-تخت جمشید-دوکوهه..*
9 سلام*

شرهانی:
10 در آغوش رملها*                         11از لشکرامام حسین اصفهان* 
12 جناب نظری فرمودن:.*                 13 مقر تفحص لشکر *
14 دو حالت داره..*                         15 وای به حال ما اگه*
16حاج اسد چوبین میگفت:*

معراج شهدا:
 17 اندر راه پادگان شهید محمودوند*  18 خوش آمدگویی* 
19بسترسازی جهت ظهور*

اروند و جریان رای دادن:
 20 شب جمعه*                           21پا تووی آتیش*
22والفجر هشت و اروند*                   23 مباحثه و ...*
24 رای و وجدان درد*

شلمچه:
 25 غروب آخرین جمعه سال*           26 خیلیها دیر اومدن،ولی زود رسیدن* 
27 با وضو بشین*                          28 شهیدان را شهیدان میشناسند* 

طلائیه:
29
از زبان حاج کاظم آفاقی*            30 رگهای چشمش از بیخوابی پاره شده*
31از حمید و مهدی باکری درس بگیریم*  32حاجی با چشمهای اشکبارش میگفت*

طلائیه:
33
از زبونی حاج محمد احمدیان*      34  آقا مسعود* 
35عملیات خیبر*                         36گردان امام حسین*
37عملیات خیبر*                         38تازه فهمیدیم بابا قصه چیه*
39با مجید پازوکی*                     40یا زهرا(س)* 
41عبدالامیر دو زانو نشست*          42رابطه ی سوسک و عکاس*
43*44   گوشه ای از حرم آقا ابالفضل*

هویزه دهلاویه :
45
محمدحسین علم الهدی*          46شهید چمران*

میشداغ :
47
ورود به میشداغ*                      48 رزم شبانه*
49وسطی رزمایش*                      50 (بسم تعالی: فهمیدم)* 
51 خاطرات امیر دربندی*                52امیر و سوالات ما* 
53  دعوتنامه کربلا*

فکه:
54
کم کم اختتامیه*                      55مسائل رو از زاویه نو نگاه کنیم*
56ما چیزی از این شهدا کم نداریم*   57فرشی میومد. عرشی می رفت*
58 دعای مادر*                            59 روز یتیمی آقا*

فتح المبین :
60
رمز عملیات:یا زهرا*  

مهندس فخری و سخنان شب آخر:
61
دغدغه های ما در دفتر*          62 در راستای اهداف دفتر* 
63بخشهای مختلف*                64 بصیرت نسبت به زمان*
65 برایند مثبت برای وبلاگ*        66در پس پرده اردوو *
67 ختم کلوم*

در راه بازگشت:
  68 شام آخر*                       69 مسیر بازگشت*  
70بسم الله النور ---- برترینها* 


==برچسب ها : راهیان نور  ,



======== =