سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
دست خط ...

دست خط ...


Death & Life


چندوقتس میخوام بنویسم ,اما نشدس. چندوقتس میخوام به زبون بیارم اما نشدس.........چندوقتس می خوام ............. اما نشدس. ولی امروز ناقافل این عکس اومد جلو چشام.  دیدم بَه تمومی حرفاما تو این عکس دارن هوار میکشن.


نوشته شده در جمعه 29/2/91ساعت 8:10 عصر توسط پاک روان نظرات ( ) |

5 شنبه این هفته دم دما غروب بود که رسیدم گلزار شهدا. سلامی اولا که به شهدا دادم آ وارد شدم این پرره ها گوشم از صدای تالاپ آتلوپی ساز آ دوهلی اینا به خودش لرزید. از یه خانوما که اون دور آور وایساده بود پرسیدم:"چه خبرس؟" که فرمودن:"غبار روبی شهداس."


Tear Tulip


یه سلام آ عرضی ادب محضری آیت الله شمس آبادی آ آیت الله اشرفی اصفهانی کردم آ رفتم یه سر به حج آقا رحیم ارباب بزنم. سرشون شولوغ بود. یه نیگاهم سمتی مزاری سید مسعود رشیدی کردم. انگار خلوت بود. رفتم جلو دیدم نه. انگار شلوغ پلوغس.... رفتم جلو . آره حچ خانوم بودن با یه حج آقایی. رفتم جلو سلام آ عرض ادبی آ احوال پرسی. حچ خانوم بودن آ یکی از آقازاده هاشون.



خیلی مزاحمی اوقاتشون نشدم, فقط این وسط یوخده حرف از فرمانده سید مسعود شد.(آقای احمدیان) و اینکه خانواده شهید وقتی باخبر میشن که توو تلوزیون یه زمانی یه برنامه از اردووهای راهیانی نور پخش میشه که آقای احمدیان داستانی شهید شدنی پسرشونا گفته بودس قلبا خیلی خوشحال شدن ولی مادرشون ناراحت بودن که چرا نشدس برنامه ای که درباره پسرشون بودسا بیبینند. دیگه پسرشون همون روزا دنبالشا میگیرند آ از شرکتی سروشی تهران یه سی دی از اون فیلم میخرن. پرسیدم جسارتا چندی خریدین؟ مادرشون گفتا خیلی نشد. شیش هزار تومن . حچ خانوم میگفتن بله ما از شهیدمون فقط جنازش به دستمون رسید آ چند سال پیش از اینم که شنیدیم چنین فیلمی پخش شدس درباره پسرمون رفتیم فیلمشا از این شرکتی که پسرمون میگن خریدیم. یه بارم دعوتمون کردن سپاهان شهر توو یه برنامه ای , که بزرگداشت شهدا بود. سراغ گرفتیم ولی آقای احمدیانا اونجام ندیدیم.


گلزار شلوغ بود. آ اطرافیانم زیاد در رفت آ آمد. منم دیرم بود. التماسی دعایی گفتم آ خداحافظی.


 رفتم یه سری هم به سرداران دفاع مقدس بزنم. شهید خرازی. شهید کاظمی . شهید طاهرزاده. شهید...


نوشته شده در جمعه 15/2/91ساعت 10:26 عصر توسط پاک روان نظرات ( ) |

طلاییه


سلام آ عرضی ادب. خبین؟ خوشین؟ سلامتین؟ من الآنی الآن توو کوپه دومی قطار وری بروبچای خادمی شهدا نیشسم آ دارم برادوون استارتی این سفرنامه را مینویسم. ایشالله قرارس تا آخری تعطیلاتا خرمشهر یا دوکوهه یا شلمچه آ .... باشم.
دوشنبه 24/12/89 ساعتی ده آ نیمی شب بود که رفتم سری موبایلم,دیدم آآآآآآآ محبی علی کلی تلفن کشم کردس,به محضی اینکه تماس حاصل شد .....خانوم کلی سرم داد آ بیداد کردس که پس کوجای آباجی؟؟؟ بعدب احوال پرسی پرسیدس: میتونی فردا بیای تهران؟ گفتم: هان؟؟؟؟ چی چی؟؟؟؟ برا چی چی؟؟؟
خلاصه کلام اینکه قرارشد خودما بزارم تهران آ پاشنه کفشما ورکشم بالا تا با بروبچای بسیجی تهران بزررررررررگ بریم خادمی شهدا بشیم.بلیطی اتوبوس برا ساعتی شیشی صبحی روزی سه شنبه بود. تا سه ی نصفی شب کاراما جور کردم آساکی سفرا بستم آ آماده ی سفر شدم. ساعتی پنج آ نیم از خونه زدم بیرون آ خودما سری ساعت رسوندم ترمینال.
ساعتی شیش آ نیم اتوبوس راه افتاد سمتی تهران. من که از همون اولی راه خوابم برد آ متوجه نشدم ولی همسفریام زودتر از من فهمیدن که راننده اتوبوسمون یه خانومس. جلل خالق.
خیلی برام باحال بود که راننده اتوبوسمون خانوم جلالی بود. که از اصفان تا قم راننده ی اتوبوس ما بود. از اون زنایی بود که یه تنه شصداتا مردا حریفند . خب تاحالا توو تلویزیون آ توو گزارشا دیده بودم ولی حالا خودمون زیارتشون کریدیم.
یا علی.
ساعت 11:48 بود که توو گیتی ورودی محضری شریفی شمسی خانوم آ مهدیه خانوم سلام و عرض ادب کردم . آ یوخده وقت بعدش خانوم نادی آ بعدشم بانوانی مکرمه ی تبلیغات(زینب سادات آ پروانه خانوم آ سمیه بانو) را زیارت کردیم آ دم دمای سوار شدنم حچ خانوم ملکی را تونستم زیارتشون کنم(عجب حچ خانومی بودااااااا از اون باحالاش. تعریفیس این حچ خانوم)
ساعتی 13:15 قطار بالاخره راه افتاد و ما بسم الله را گفتیم.


بسم الله
امسال سفرنامه ی جنوبما برای زخمهای پلاکها می نویسم. با عنوان خادمان زخمها.
خادم


1: شکر خدا                   2:نیت
3: اولین خرید مایحتاج       4:شام اول
5: آقا گاوه                     6:مشاور خانواده
7:صبح جمعه                  8:موزه جنگ
9: غروب شلمچه             10:لیگ برتر
11: اروند                       12:عجب
13:شهید حسن عزیزی      14: هفت سین
15:تحویل سال نود            16:سلام بر دانیال نبی
17: چهل هزار تومن          18:بچه مشهدیای مظلوم
19:حلال کنین                 20:پذیرایی
21:بچه ایرونی                   22:هرکی دلش گرفته و 
23:.خانوم مدیر کجاین؟        24:اولین نمازی شب 
25:خودت مراقب باش           26:.........


التماسی دعا.


نوشته شده در سه شنبه 24/12/89ساعت 3:4 عصر توسط پاک روان نظرات ( ) |

Design By : Pars Skin