سفارش تبلیغ
صبا ویژن
 
دست خط ...
درباره وبلاگ


به وبلاگ دست خط... خوش اومدین.دست خطم هنوز ایراد داره و در حال تمرین هستم، من وبلاگ نویسی را از سال1381 با (پرشین بلاگ) آغاز و با بلاگ اسکای ادامه و این روزها به پارسی بلاگ رسیدم. امیدوارم مطالب این وبلاگ خسته تان نکند و برای دانش افزائی شما مفید باشد... این وبلاگ در سال 1385 با نام دستخط... آغاز به کار کرد؛ وبلاگ دستخط سعی دارد با بیان نکته های طنز، اخلاقی و ... به بررسی مسائل اجتماعی، اقتصادی وسیاسی جامعه، در قالب خاطره نویسی بپردازد. نوشته‏ های این وبلاگ نظر شخصی بنده است. ضمناً جهت افزایش سرعت وبلاگ مطالب مدت زیادی در صفحه نخواهد ماند و به آرشیو منتقل می‏شود که با توجه به موضوع می‏توانید به آنها دسترسی داشته باشید... نقل مطلب با ذکر آدرس مجاز است.
پیوندها
لوگو
به وبلاگ دست خط... خوش اومدین.دست خطم 
هنوز ایراد داره و در حال تمرین هستم، من وبلاگ نویسی را از سال1381 با (پرشین بلاگ) آغاز و با بلاگ اسکای ادامه و این روزها به پارسی بلاگ رسیدم. امیدوارم مطالب این وبلاگ خسته تان نکند و برای دانش افزائی شما مفید باشد... این وبلاگ در سال 1385  با نام دستخط... آغاز به کار کرد؛ وبلاگ دستخط سعی دارد با بیان نکته های طنز، اخلاقی و ... به بررسی مسائل اجتماعی، اقتصادی وسیاسی جامعه، در قالب خاطره نویسی بپردازد. نوشته‏ های این وبلاگ نظر شخصی بنده است. ضمناً جهت افزایش سرعت وبلاگ مطالب مدت زیادی در صفحه نخواهد ماند و به آرشیو منتقل می‏شود که با توجه به موضوع می‏توانید به آنها دسترسی داشته باشید... نقل مطلب با ذکر آدرس مجاز است.
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز: 113
  • بازدید دیروز: 367
  • کل بازدیدها: 1006883



تشنه ام . دلیلش رو نمی دونم. من که مرض قند ندارم؟!... یا بیماری کلیوی؟!!...

هوا کمی گرمتر از روزهای قبل شده. 

آفتاب تند شده و مستقیم به سرم می تابه. تا سایه ی درختهای چنار فاصله ی زیادی دارم. این مسیریِ که مجبورم پیاده بیام. 

دستِ خودم نیست. خیسِ عرق شدم. انگار روی سَرَم شلنگِ آب گرفتند. چاره ای نیست. مجبورم.  این مسیر رو باید پیاده طی کنم. بیشتر وقتها بطری آبِ سرد و خنکی همراه خودم دارم، ولی امروز چیزی همراهم نیست و من بعداز تحمل اینهمه گرما و یه دریا عرق ریختن، لبهام خشک و گلوم خشک و... تازه رسیدم سزِ پل فلزی.باید از روی پل رد بشم، تا بقیه مسیر رو از زیر سایه درختهای چنار بروم.

ولی این فاصله هم بنظرم خیلی طولانیه... 

چشمام رو باز و بسته میکنم و پلک می زنم. نمی دونم چرا فاصله ی من تا سایه های درختهای چنار که اونطرفِ پل هستند، اینقدر دور بنظرم میاد!!... عاقلانه نیست. 

چشمم میوفته به تابلوی تبلیغ سرِ پل فلزی که تبلیغش مناسبتی است. تبلیغ آب معدنی...

آب. آب...

تشنه ام... 

13972644341

نمی دونم چرا اشک امانم را گزفته... عمو جان... تشنه ام... آب... آب... 

آب... آب...




موضوع مطلب :

         نظر بدهید
دوشنبه 98 شهریور 18 :: 6:33 عصر
پاک روان

صبحِ کَله سحر بلند شدیم و برای نماز صبح که تووی مجلس روضه به جماعت خونده میشه خودمون رو رسوندیم. بعد از نماز جماعت، همون روحانی که نماز جماعت رو خونده می ره بالای منبر. کلام رو شروع میکنه: بسم الله الرحمن الرحیم و ...

* آقای عربزاده، مثل هرسال بعنوان خادمِ روضه ، آبجوش رو بعد از نماز صبح برای همه میاره و تعارف میکنه. 

* امسال بدلیل گرمیِ هوا، داربستِ روضه رو 7الی8 متر بالاتر بستند، تا هوا دَم نکنه و گرم نشه. پرده ها و کتیبه ها شبیه پارسال به درودیوار بسته شده و فرشهام مثل قبل.

* فقط امسال باغچه های خونه ی حاجیه خانم درخت و گل و گیاه منظم و مرتب و قشنگی داره. حاجیه خانم همیشه باسلیقه بوده و هست...

...

نشسته بودم روی پله. پاهام هنوز درد میکنه و نمیتونستم رووی زمین بشینم. امروز روضه هنوز خیلی شلوغ نشده بود، ولی فردا و پس فردا که خیلی شلوغ میشه نمی تونم به این راحتی بشینم روی پله ها. صندلی هم نمی دونم گیرم بیاد یا نه، آخه دارم فکرش رو میکنم که حاج خانمهای مُسِنی که تشریف میارَن روضه، انتظار دارن صندلی رو دو دستی تقدیمشون کنیم.... نمی دونم تاسوعا و عاشورا می تونم برم روضه؟؟؟

 یاحسین...  امسال خیلی حسرت کشیدم. دلم می خواد این روزها دستم رو بزارم به زانو و با یک  "یاعلی" گفتن از جا بلند بشم. 

آقاجان... دستم رو میگیری؟؟؟




موضوع مطلب :

         نظر بدهید
یکشنبه 98 شهریور 17 :: 1:29 عصر
پاک روان
بر جگر هرچند داغ رفتنت را داشتم
کاش حالا لااقل پیراهنت را داشتم
Ù?تÛ?جÙ? تصÙ?Û?رÛ? براÛ? عاشÙ?را کربÙ?ا رÙ?Û?Ù? تصÙ?Û?ر
تشنه ی آغوش تو هستم در این شب های سرد
کاش در آغوش خود عطر تنت را داشتم
لشگری از گرگ را وقتی که دیدم در حرم
بر سر نی انتظار دیدنت را داشتم
من سه ساله بودم اما آرزو کردم که کاش
تاب رویارو شدن با دشمنت را داشتم
تا سرت را در میان طشت دیدم سوختم
کاش بابا طاقت بوسیدنت را داشتم را داشتم

شاعر: احمد علوی



موضوع مطلب :

         نظر بدهید
چهارشنبه 98 شهریور 13 :: 7:49 عصر
پاک روان

این روزها تشنه که می شوم. چشمم که به آب می افتد. چشمهایم پر از اشک می شود. گونه هایم خیس می شوند و یادم می رود که تشنه ام...

راه می افتم سمت روضه ای که از یکماه پیش از این داربستهایش را بستند و فرشها را پهن کردیم و...

روحانی سخنرانی میکند و از تقوا میگوید. از اصحاب امام حسین و سربازان امام زمان و فرمانده های لشگر امام زمان...

نوحه گر نوحه میخواند: اینهمه لشگر آمده    به عشق رهبر آمده...




موضوع مطلب :

       نظر
سه شنبه 98 شهریور 12 :: 11:55 صبح
پاک روان

سلام بر حسین .

سلام بر محرم.

سلام بر سرهای روی نیزه،  در برابر چشمهای فرزندان ...

سلام بر دلهای شکسته ی عاشقان حسین 

سلام بر نیت های خالصانه ی خادمان حسین. 

سلام بر سینه زنهای حسین که نشسته بودند یه گوشه.

سلام بر تمام عزاداران حسین که امسال درحسرت شرکت در این مجالس هستند.

به ماهِ محرم رسیدم. ماه دلتنگی. بیتابی. 

دعاکردم به ماه محرم، به راه حسین بمیرم انشاءالله .




موضوع مطلب :

         نظر بدهید
یکشنبه 98 شهریور 10 :: 7:1 صبح
پاک روان

خدا رو چه دیدی !!! شاید لابلای کارهام نشستم و خودم برنامه نویسی کردم. راست میگه خانم دکتر(مسئول واحد کنترل کیفیت) باید تدبیری اندیشید، حتی اگه لازم شد برنامه ای تنظیم کنیم از خروجیِ نرم افزارهای معمول...

مُخم رو باید سخت و سنگین به کار بگیرم. 

یا علی




موضوع مطلب :

         نظر بدهید
سه شنبه 98 مرداد 29 :: 9:55 عصر
پاک روان




موضوع مطلب :

       نظر
شنبه 95 فروردین 14 :: 2:28 عصر
پاک روان

 

 

ظهر قبل از اذان رسیدیم کربلا. همه خسته بودن ولی اشتیاق به زیارت آقا و مولاشون... چنان اضطرابی به دلها انداخته بود که هیچ کس حاضر نبود اتاقی تحویل بگیره. گلی(رفیق و هم اتاقیم) که سفر اولش بود کلافه بود که نکنه به نماز جماعت حرم مولا نرسیم. نکنه وقت اذان بگذره و ما هنوز توو هتل مونده باشیم، نکنه... 

یه شانسی آوردیم که مسئولین هتل به علت دستور کارِ نظافتی که داشتن ، اعلام کردن اتاقها رو دو ساعت دیرتر تحویل میدهند، و خدا رو شکر کادر مدیریت کاروان ما هم دستور به وضو ساختن ما جهت رفتن به سمت حرم دادند. شکر شکر شکر.....

آماده شدیم جهت قدم نهادن در مسیر حرمِ آقا. سالار شهیدان ، امام حسین(ع)

من خیلی زود گرمازده میشم، برای همین به توصیه ی رفیق دکترم و البته حضرت استادشون من همیشه یه لیوان آب خنک همراهم هست. حالا حسابش رو بکن. توو اون اوضاع شلوق-پولوقی هتلِ ما. من دنبال یه لیوان آب یخ بودم. به هر دردِسری بود پیدا کردم. لیوانِ آب یخ توو دستم بود و راهی شدم . دمِ درب هتل منتظر ماشین ایستاده بودیم. همه کنار هم ، یکی از خانمهای همسفرمون تا لیوان آب یخ رو توو دستِ من دید با یه نگاه معنا دار و سنگینی بهم گفت ، چرا؟!.... و تذکر داد که با لیوان آب اونهم آبِ خنک سمت حرم ؟!!.... اینجوری نیا....

قادر نیستم توصیف کنم اون لحظه را.... چقدر تلخ و سنگین گذشت. ولی خب... من هم چاره ای نداشتم. امیخواستم این چند روز دووم بیارم ، روو پا باشم و سرحال جهت زیارتی که لحظه لحظه ی اون برام مشق عشق بود... لیوان آب یخها رو گذاشتم توو کیفم رو راه افتادیم سمت حرم.

خیمه سوزانی طاقانک

کشتی شکست خورده ی طوفان کربلا               در خاک و خون طپیده میدان کربلا

گر چشم روزگار بر او زار می‌گریست                 خون می‌گذشت از سر ایوان کربلا

نگرفت دست دهر گلابی به غیر اشک           زآن گل که شد شکفته به بستان کربلا

از آب هم مضایقه کردند کوفیان                 خوش داشتند حرمت مهمان کربلا

بودند دیو و دد همه سیراب و می‌مکید            خاتم ز قحط آب سلیمان کربلا

زان تشنگان هنوز به عیوق می‌رسد            فریاد العطش ز بیابان کربلا

آه از دمی که لشگر اعدا نکرد شرم                   کردند رو به خیمه ی سلطان کربلا

آن دم فلک بر آتش غیرت سپند شد

کز خوف خصم در حرم افغان بلند شد




موضوع مطلب :

       نظر
جمعه 93 آبان 9 :: 1:40 عصر
پاک روان

 

مصیبت عبدالله بن حسن علیه السلام

روز عاشورا، وقتی یاران امام حسین به شهادت رسیدند و لشگر دشمن از هر سو، امام را محاصره کرد، عبدالله بن حسن بن علی علیه السلام که کودکی بیش نبود، از خیمه‌ی زنان بیرون آمد و به سوی عموی خود، امام حسین علیه السلام، رفت. زینب سلام الله علیها که نگرانش بود، خود را به او رساند تا از رفتنش جلوگیری کند.
اما عبدالله سرسختی نشان داد و گفت:« به خدا از عمویم جدا نخواهم شد.»

آن‌گاه خود را به عموی خود رساند و به ابجر بن کعب که شمشیرش را بلند کرده بود تا بر حسین علیه السلام فرود آورد، گفت:« ای پسر زن ناپاک، عمویم را می کشی؟» و دست خویش را سپر کرد. شمشیر، دست او را قطع کرد و بر زمین انداخت.
عبدالله فریاد زد:« عموجان!»

حسین علیه السلام، او را در آغوش گرفت و به سینه چسباند و فرمود:

« فرزند برادرم! بر این مصیبتی که به تو رسیده است شکیبا باش و آن را نیک بشمار. خداوند تو را به پدران شایسته ات ملحق می‌کند.»
در این هنگام، حرمله تیری به سوی آن کودک انداخت و او را در آغوش عموی خویش به شهادت رساند.




موضوع مطلب :

         نظر بدهید
پنج شنبه 93 آبان 8 :: 12:8 عصر
پاک روان


نگو کفر است چون این کاروان چندین "خدا" دارد
خداوند ادب شاهنشه مهر و وفا دارد
علمداری که ساقی می شود بر سوزش دل ها
لقب باب الحوائج،غیرتی چون مرتضی دارد
خدای صبر زینب را بگو دردانه ی زهرا
پدر حیدر، برادر چون امام مجتبی دارد
در آن طوفان نمی دانم چه آمد بر سرت بانو
فقط می دانم این زنجیرها یک ناخدا دارد
خدای عشق می خواند به روی نیزه ها قرآن
و این دشت بلا با این خدایان حرف ها دارد
گلوی خشک شاه کودکان،لب تشنه می گوید
منم شش ماهه سالاری که نامم هم شفا دارد
خرابه می شود گلگون، صدای گریه می آید
رقیه دخت عاشورا نوای نینوا دارد

***جواد نعمتی***




موضوع مطلب :

       نظر
یکشنبه 93 آبان 4 :: 10:20 صبح
پاک روان
1   2   3   >