سفارش تبلیغ
تحریم المپیک لندن
سنگر بلاگ - دست خط ...

دست خط ...



هنوز خاطره ی جبهه ها خالی نیست
شلمچه ز آن همه شب زنده دار خالی نیست


هنوز ساحل ولفجر هشت خونین است
جبین آب زان همه اشک و آه پر چین است


هنوز خاک شلمچه خون به دل دارد
ز حفظ آن همه خورشید خون به دل دارد


خروش سینه زنان هویزه میشنوی ؟
صدای قاری قرآن ز بین نیزه ها میشنوی ؟


تبسمی بنما ای فکه هر دو تنهاییم
چگونه بعد شهیدان هنوز پا بر جاییم .


تو ای شهید که نامت خلاصه ی پاکیست
چقدر پیرهن خاکی تو افلاکیست


به استخوان و پلاک شکسته ات سوگند
به جان مادر پهلو شکسته ات سوگند


دلم ز هجر تو دوست شعله ور شده است
ز استخوان تو ای دوست قلبم شکسته تر شده است
************************


در حال خوردن شام و آغاز مبحث چگونگی برنامه ی بیدار باش فردا صبح هستیم .
سارا: یکی یکی هر کس بیدار میشه . اعمال بهداشتی انجام میده . وضو میگره . بعد بیاد نفر بعد رو بیدار کنه . یک نفر یک نفر تا شلوغ نشه .
خدابیامرز: یک نفر فریاد میزنه سوسک . یا فریاد میکنه . موش . کفایت میکنه .
این وسط یک نفر برای خوابیدن دنبال جهت قبله میباشد !!!!!!!!!!! جهت ریا هم شده . دنبال درجه ی دقیق قبله میباشندددددد !!!!!!!!!!!! ( عجب روزگاریه . جلل خالق )
سرکار خانم خدابیامرز . می پرسند خانمها شامشون رو خوردن تا یک خبر بدهم بهشون ؟
بلند می پرسم : چه جانوری توی غذا رویت شده ؟
می فرمایند : مگه قرار بوده همش خبر بد بدهیم بهتون ؟ بعد از مکثی پر معنی می فرمایند . جناب آقای حسین پور (حفظ کم الله )!!!!!!!! معذرت خواهی فرمودند . بخشش از بزرگان است .


و بزرگان یکی یکی می بخشند . چیکار کنیم . بزرگواریم دیگه . کاریش نمیشد کرد.
و بزرگان یکی یکی می بخشند . چیکار کنیم . بزرگواریم دیگه . کاریش نمیشد کرد . می دونی . ما فعلا در یک سفر معنوی هستیم . و از معنویت مالامال . پس الآن بهتر هستش که جماعت نمرودیان بخشش ما بانوان عالمه را ببینند . باشد که بار دیگر بهتر برنامه ریزی کنند . حالا بزار برسیم به دیار خودمون به وقتش اطلاع رسانی هم میکنیم . حالا مگه فقط همین بنده خدا مسئول بوده ؟ پس بقیشون چیکاره بودن ؟ جللللللل الخالق . پروردگارا در این سفرها انسان با چه موجوداتی که آشنا نمیشه . دلم این وسط میسوزه برای بابا بزرگ اردو . که خانواده ی محترمه ایشان هم سنگ صبور ما جماعت بانوان بزرگمنش بودن . خداوند عوض خیر دهاد به همگی عزیزان .


 


 


نوشته شده در یکشنبه 16/2/86ساعت 6:49 صبح توسط پاک روان نظرات ( ) |

قراره کنار اروند بریم . خوشحالم . بغضی خاموش در گلوم سنگینی میکنه . ولی ......... صبوری میکنم .


اسم اروند رو که میشنوم . دلخوش میشم . روی صندلی اتوبوس که میشینم .


اول از حاجی ( حاج همت- عکسش به شیشه مقابلم زده شده) تشکر میکنم . حاجی تشکر . دستت طلا . آهی میکشم . سرد و سنگین . همسفرم نگران برمی گرده طرفم : چیزی شده ؟ اتفاقی افتاده ؟ حالت خوبه ؟ ..... آروم اشاره میکنم که اتفاق خاصی نیست ....


منتظرم ... چشمم به جاده دوخته میشه . انتظار .....انتظار .....انتظار ...... طولانی می شه . شب به نیمه می رسه . و ما نمی رسیم . راه طولانی تر از اونی می شه که تصورش رو میکردم .


زمزمه هایی تلخ بگوش می رسه . که خبر از بالا اومدن آب اروند و آب گرفتگی جاده و .... و اینکه مجبوریم برگردیم . اینکه برنامه ی اروند کنسل شده . چشمم به حاجی میوفته . و زبانم کلامی برای بیان نداره .............. حاجی؟؟؟....



کربلای جبهه ها یادش بخیر


نوشته شده در یکشنبه 2/2/86ساعت 12:52 عصر توسط پاک روان نظرات ( ) |


دعوتنامه ها که امضاء شده به ایمیل های قلبمان گسیل شد . همه بطور خودکار برنامه هاشون برای راهی شدن مرتب شد .


راهی که شدند . قلبهایی که تپشهاشون آهنگ رفتن کرده بود .کم کم .ضربانشون هماهنگ می شد .


گام به گام ..... لحظه به لحظه ....


قدم به سرزمین نور که نهادند : جرعه جرعه هر کدام از رودخانه های جاری و زلال و مملو از عشق و نور بر میگرفتند . شاید کمی رفع عتش چندین ساله شان شود .


و این دیدنها وشنیدنها . برشهای عمیقی بود بر قلبهای از درون آتش گرفته شان .


باشد که با فوران گدازه ها . روح بزرگشان به منبع نور .... به او بپیوندد .........


و طلائیه سکویی برای پرواز بود .


 


نشد...................... نشد ... آنچنان که می خواستم . فقط تونستم از اون کسی که دعوتم کرده بود . از اون کسی که راهم داده بود التماس کنم و ........خواهش .......... که درک و شعور آنچه بر من می گذره رو بهم بدهند .  آخه خیلی وقتها روزگار خوشی رو آدم تجربه میکنه ولی متوجه نیست . خیلی راحت می گذرونه . و گاهی امتحان سختی رو پشت سر می گذاره بدون اینکه متوجه بشه در صحنه ی امتحان بزرگی بوده .......
طلائیه ایستاده بودم . نگاه میکردم . ولی دنیام . دنیای ...
طلائیه عرصه ی بزرگی ........
طلائیه صحنه ی بزرگی .......



 


وقتی میگم شباهت بسیار داشت به تمتع نگو نه .        


اما نظرتون برام مهمه .لطفا  بفرمایید


 


نوشته شده در دوشنبه 20/1/86ساعت 8:44 صبح توسط پاک روان نظرات ( ) |


شده مرغ دلم بی تاب مدینه


چه شبهایی که دیدم من خواب مدینه 


شاید از پر روییم باشه . نمیدونم ... ولی به عیدی گرفتن اعتقاد پیدا کردم . شایدم .درستش این باشه که بگم : به عیدی گرفتن عادت کردم .
از شب جمعه منتظر عیدی گرفتن نشسته بودم . آخه میدونی میلاد حضرت رسول بود و ششمین اختر تابناک امامت و ولایت . میلاد حضرت خاتم النبیین . محمد مصطفی (ص) . پیامبری که فقط بر زبان جاری کردن نامش هم سیلابی از آرامش رو به سرزمین پر تاب و تب وجود آدمی سرازیر میکنه .شاید امسال بزرگترین عیدی که از دست خود آقا گرفتم همین بود . همین . وقتی تمام وجود . تک تک سلولهای بدنت میلرزه . زیروزبر شدی .به هزار و یک دلیل شخصی - خصوصی نمیتونی با کسی دردودل کنی . جز خود خدا . تنها چیزی که میتونه آرومت کنه . فقط .
چشمهات رو ببندی . و عاجزانه صداش کنی.
 یا محمد (ص) . یا رسول الله . یا رسول الله  ....
اساتید و دوستان و بزرگان بسیاری دور و اطرافم داشتم که همیشه ضمن یاد خاطرات گذشته خودشون ... از اون وادی برام نقل می کردن .



برای من توی این سفر نقاط مشترک بسیار بود بین دو سفر  !!!  حج تمتع     و     بلاگ تا پلاک ..... 
برای من توی این سفر درس بسیار بود ......
برای من توی این سفر ....
کاش قدر میدونستم . کاش . کاش ... کاش قدر لحظه ها رو می دونستم .



 


کاش یاد میگرفتم از لحظه ها بیش از این سود باید برد . این لحظه ها برگشت پذیر نیستن . گاهی نه ........همیشه فرصت تنگتر از اونی هست که من تصورش رو میکنم . ای کاش بیشتر از لحظه هام استفاده کرده بودم . ای کاش ........


نوشته شده در شنبه 18/1/86ساعت 7:29 صبح توسط پاک روان نظرات ( ) |


شهادت امام حسن عسگری (ع) .محضر آقا و مولا . امام زمان عرض تسلیت .



آقاجون . داد از غم جدایی .کی می شود بیایی؟.......


کاش بلد بودم . کاش ادب کلام داشتم . کاش .... دلم میخواد بشینم و یک روز سیر با آقام بی پرده حرف بزنم . کاش لیاقتش رو داشتم که خونه ی قلبم ...


از سرزمین نور . از شلمچه جور خاصی بوی کربلا میومد . اونجا برای ندید بدیدهایی مثل من ... مستت کننده ست . اونجا فقط بشین روی خاکها . چشمات رو ببند و خودت رو توی حرم . جلوی ضریح . چسبیده به ... ببین .حتی لازم نیست دستت رو دراز کنی . همونجا که نشستی لمس کن . خودت رو بچسبون به ضریح شش گوشه و در دلت رو باز کن ...بگو .بگو ....





شلمچه . از جانثاری سربازان امام زمان بسیار میشنوی .


اول نشسته بودیم تا راوی از موقعیت شلمچه بگه و کمی چشمان خاک آلود امثال من رو غبار روبی کنه . کم کم نگاهها اسیر آنسوی سیم خاردارها میشد . نه دیگه اختیار در کف من و تو نبود .


نه بزار ساده تر بگم . راستش چیز خاصی ندیدم از دیگران که چه بر اونها گذشت . چه کردن .......


آخه میدونی . من یکی از اون بدبختایی بودم که هنوز که هنوزه در حسرت دیدن حرم امام عاشقان . عزیز فاطمه ی زهرا . حسین (ع) موندم .هنوز آدم نشدم . نمیدونم ....... بیش از این از سرافکندگی خودم نگم سرسنگینترم . انجا نشسته بودم . رووم نمیشد دعوتنامه بگیرم برای خودم . آخه بغل دستم آدم لایقتر از من زیاد دارم که هنوز ......



داد از غم جدایی ........


بگزار اینجا رو دیگه فقط سکوت باشه . ولی دست عکاسباشی طلا که هرچی هست میشه از توی این عکسا خوند . اجرش با خود مولا .



 



 


 


نوشته شده در چهارشنبه 8/1/86ساعت 1:56 عصر توسط پاک روان نظرات ( ) |


با عرض تسلیت شهادت امام حسن عسگری (ع)



 


هوا تاریک شده و هنوز در راهیم . .. مقصد رو درست نمی دونم ........


نگاهم به آسمان است . و سعی میکنم با خدا خلوتی داشته باشم . اتوبوس می پیچه . گمان میکنم وارد پادگانی شدیم . یا شاید ..... خدای من ....... بزرگواری مژده ای می ده ....


یه جورایی دستی را همراه خود میبینیم . نظری آسمانی همراه کاروان شده ...... راست میگه ...


قدم به معراج شهدا میگزاریم .


 اینجا دیگه کسی را جز آن عزیز بزرگوار که همنام عزیز زهرا- حسین- ست و از وادی امام غریبان . از مشهد الرضاست . نمی بینم . تک تک بچه ها با حال و هوای خاصی پا به معراج شهدا میگذارند .



 در آستانه ی در می مانم . توانی برای قدم برداشتن . برای جلو رفتن .... ندارم . سالهاست فریاد خود رو فرو می خورم . دیگر به خوبی فراگرفته ام در سکوت فریاد کشم .


ولی اینجا .... اینجا فریاد التماس را در چین و چروک چادر خفه می کنم . التماس میکنم . به این شهید بزرگوار . به مادر شهیدان . فاطمه ی زهرا (س) . که دست ضعیف از دست رفته ای چون مرا هم بگیرند . التماس میکنم .......... ( اگه اینجا هم سکوت کنم که دیگه .......) فاطمه زهرا (س) را قسم میدم . التماس میکنم . ناتوانیم را فریاد میکنم . نمی دانم شاید ضربه فنی شده ام . کنترل از دست داده ام نفسم بریده ساکتم ولی نفسم بریده ........ با شهیدی بزرگوار که پس از سالها دوری و انتظار .....به دامن خانواده باز میگرده . دردودل کردن عشق و حالی داره وصف ناشدنی ............


 


ای آنکه از قبیله ی کاج و صنوبری


هم صحبت پرنده و بال کبوتری


سمت نگاه من . همه درهای بسته است


برگرد و با نگاه خودت بازکن دری


سهم تو شد : رهیدن و پرواز و آسمان


سهمم به جز قفس نشده چیز دیگری...


با من بگو پرنده ی روشن ! بگو بگو


آیا مرا به خانه ی خورشید می بری ؟


 


...........جای همگی خالی .


نوشته شده در یکشنبه 5/1/86ساعت 11:5 عصر توسط پاک روان نظرات ( ) |


ای بابا هر چی آرام و باوقار میشینیم . سرسنگین . اینا نمیزارن .


خب من چیکار کنم .


رفتیم دوکوهه . خدایی اتوبوس که وارد پارکینگ میشه . اصلا گیرنده هام موجش عوض میشه و حس و حال میزنه کانال دیگه . پام که روی زمینهای سرزمینهای عشق احساس آرامش میکنن .... خودم رو همسو میکنم با بروبچ تا اختلاف موج خاصی رویت نشه . ضد حال اعمال نشه . امااااااااااااا


مگه میشه . دوستان سالن سمت چپ . بعد از صبحانه و کلی گردشهای عشقولانه . ما را به بالاترین نقطه این سرزمین فرامیخوانند . تا سربازی - پاسداری محترم به قد و بالای حضرات برایمان از آن زمانی روایت کند که خودش هم نبوده . از خاطرات شبهای شور و حال بزرگانی بگه که خودشم فقط توی دنیای مجازی حسشون کرده . خب حتما رفتیم اون بالا تا به خدا نزدیکتر باشیم . چمیدونم ؟! ..... ایشان روایت میفرمایند و بزرگان فیلمبرداری مینمایند . ظاهرا برای یک شبکه ی تلوزیونی .


البته در این خاطره گویی چند نکته ی کوچک فراموش شد ... ناگفته ماند ... چند نکته ی کوچک ... کوچک ...



حوصلم سر میره میام پایین . اینجا دوکوهه . لازم نیست حرفی بزنی . لازم نیست ........


فقط کافیه . گیرنده هات تمیز باشن . تنظیمشون کن . راه بیوفت . خود به خود باهات همراه میشن . فقط یه توصیه دوستانه تا میتونی بگیر . ضبط کن . تمام وجودت رو ..... به ذره ذره اینها محتاجی محتاج .



نهار را در مسجدی در اهواز بعد از نماز جماعت خوردیم . مسجد دوازده امام .


حیاط مسجد وجب به وجب پر شده بود از گوشی هایی در حال شارژ البته واضح و مبرحن است . که اکثرا متعلق بود به حضرات آقایون که 24 ساعت مشغول اس ام اس بازی می باشند .


نهار جای شما خالی کباب کوبیده بید . دوتا یکی شده (منظور پلاستیکهاش). همراه با دسر و مخلفات آن . توپپپپپپپپپپپ . بی نمک . تا فشارخونتون نزنه بالا .


 


 


 



نوشته شده در شنبه 4/1/86ساعت 9:19 صبح توسط پاک روان نظرات ( ) |


به هوای سفری به اعماق دنیای معنوی مناطق جنگی جنوب و البته به بهانه ی بیمه ی عمر و سفر و اتومبیل و چای تبرک و .غیره و ذالک . مبلغی بیش از هزاران هزار از ما بگرفتند . تا هزینه ی آجیل شب عیدشان فراهم گردد .




ولی بسوزد دل غریب خاله سوسکه برای ما وبلاگنویسان مظلوم و بی زبان که با بنز 1900 سفر را آغاز نمودیم .



ما بانوان هنرمند دفتر توسعه وبلاگهای دینی از دوشیزگان متاخر تهرانی با یک چای درجه یک سبز اصیل قمی پذیرایی نموده و پس از شنود اخبار 20 و 30 قم را با سلام و صلوات ترک نمودیم .


وسلام


       سلام بر سرزمین نور


                سرزمین شور و عشق


                                  عشق پرواز


حاج آقا احسان بخش جناب آقای اسماعیلی و خانمهایشان  را در اتوبوس متاهلین جای دادند . از این رو ما در این اتوبوس زیر نم نم باران نم کشیده و خیس گشتیم .


در اولین توقف میان راهی که جهت تجدید وضو زیر رگبار باران در حاشیه ی میهمانسرایی ایستادیم . بزرگ بزرگان دوشیزگان تهرانی با لحجه ی تمیز تهرانی خویش دو سه نفری که تازه با ایشان گرم بگرفته بودند را دعوت به خرید و تناول چای داغ فرمودند .


در این راستا پس از خرید . با یک سینی چای داغ و تازه دم . وارد اتوبوس گشته و با همان لحجه ی قیافه ی تهرانی فرمودند ( تعارف فرمودند ) خواهران کسی چایی میل داره ؟؟؟؟؟؟؟؟ خواهران عزیز و گرامی هم بدون لحجه فرمودند : بله . ممنون .....من ...من .........


خلاصه تعارف اومد نیومد داره ..... غیر از اون سینی دو سینی دیگر هم خیرات وبلاگنویسان مرحوم نمودند . بلاخره پولی که خرج شده به یک دردی بخوره !.....


اما خب شرمنده اخلاق ورزشکاریشون که چایی به خودشون نرسید ....


صبح اما به لطف جناب راننده ی راه بلدمان به پادگانی وارد گشتیم که طلایه دار بود . طلایه دار .( خواننده بای عاقل باشه ).....سرویس بهداشتی بسیییییار بهداشتی .........


سرویس بهداشتی که مقابلش بوی عطر چایی را ( گروهی از میهمانان کاروانهای دیگر ) جاری و ساری ساخته بودند . و وضوخانه ای مجلل که حضرات خانمها و آقایان جهت تمرین ایثارگری هم شده بود به صورت دو ستون بادی گارد به نظام ایستادند تا عزیزان دیگه بتونن وضو بسازند .


خداوند عوض خیرشان دهد !..که ایثارگری این چونین غیر قابل توصیف بود .


  


و... دوکوهه



نوشته شده در پنج شنبه 2/1/86ساعت 8:23 صبح توسط پاک روان نظرات ( ) |

Design By : Pars Skin